و اینگونه آغازشد:
((...آقاجان، دروغ بد است...تهمت نارواست...دورویی، نفاق و بغض می آورد؛پس از گناهان کبیره است.آقا!چرا آخرت را فدای دنیا می کنی؟...چرا فکر نمی کنی دنیای دیگری هم هست و حساب و کتابی؟...چرا پشت برادر مسلمان خود حرف ناروا می زنی؟"...(با صدای بلند شبیه به فریاد)آقا اینها همه حق الناس است...به واله حق الناس است!!!این را من نمی گویم، خدا می فرماید...پیامبر می فرماید و ائمه اطهار به گوش امثال ما خوانده اند...))
دقایقی بعد چند قدم آنطرفتر از محل خطابه!
- ... تقبل اله حاج آقا!!!
- - قبول حق ان شاء اله...
- آقا!واقعا که مرحبا.نفستان حق است.در من که آنقدر اثر داشت که احساس می کنم از این رو به آن رو شدم.خدا به شما سلامتی و طول عمر عنایت فرماید!!!...(با مِن مِن)راستی حاج آقا! اون قضیه "فلانی"چی بود؟شما چیزی می دونید؟
- وا اله حقیقتش چه عرض کنم؟!ما که خودمان بنده سرا پا تقصیریم.تو کار مردم هم دخلی نداریم.خودشان می دانند و زندگیشان.ولیکن ظن من این است که کما فی السابق"فلانی!!!"در استفاده از مال مردم اسرافی کرده و حقی را به ناحق کرده.از شواهد هم مبرهن است که با زبان چاپلوسی همه اتهامات را رفع و رجوع نموده...من که خودم شخصا به این آدم دیگر چشم اعتماد ندارم؛شما و دیگران را نمی دانم...اصلا آقاجان ما چه کار به زندگی مردم داریم؟!!!
دقایقی بعدتر...نزدیک خانه فلانی!
- سلام علیکم و رحمه اله و برکاته، جناب آقای"فلانی".چه خبر؟!کم سعادت شدیم که شما را دیگر زیارت نمی کنیم!
(همان فلانی مورد بحث)- اختیار دارید حاج آقا.کم سعادتی از ماست.راستش از شما چه پنهون که چند وقته کارم گیره...دهن مردم هم که باز...نمی دونم از دست این حرفا و حدیثا چکار کنم.دیگه خسته شدم!!!(با بغض)حاج آقا، شما دلتون پاکه!دعا کنید تا مشکل زندگی من هم برطرف شه و حرف مردم هم...
- توکل کن به خدا.آقای فلانی ، از بنده حقیر، گفتن که دهان مردم را نمی شود بست.حضرتعالی کار خودت را انجام بده.دعا می کنم که مشکلت حل شود ان شاء اله!این مردم هم بسپار به خدا تا جوابشان را بدهد...خدا همه ما را هدایت فرماید...امان از دست مردم دورو...!!!
صبح ،باغ مشهدی آقا
مشهدی آقا(صاحب باغ):سلام علیکم حاجی خان!...حاجی خان با تو هستم ها...حواست کجاست؟!!!
حاجی خان(میوه فروش محله): هان؟ چی؟ با من بودی؟...صداتو نشنیدم مشدی.اصلا حواسم نبود.سلام مشدی آقا!!!!صبح عالی متعالی...
- چه خبر آقا؟صبح زود بیدار شدی و به ما سر زدی؟
- به شما سر زدم؟ نه بابا، داشتم از اینجا رد میشدم!
- آقا ببین چه انارهایی؟الان وقت چیدنشونه ها.نمی خوای؟
- نه آقا، قربونت انار می خوام چکار؟کی انار الان هوس می کنه بخوره؟هنوز وقتش نیست!!!
- ارزون می فروشم ها.راستش نمی تونم ببرم بازار...وسیله شو ندارم...ماشینم خرابه...اگه بمونه تا ماشین درست شه از آب و رنگ می افتن.رفتم دنبال ماشین اما به این زودی ها پیدا نمی کنم...خوب چی می گی آقا؟...
- (دستی به چونه میکشه و مثلا داره فکر میکنه!): باشه.من طاقت ضرر بقیه رو ندارم...حالا چند؟
- ...(اینقدر)
- اوه...نه آقا! گرونه.آخه انارای ریز و خشک ارزش این همه ضرر کردن رو نداره...
- باور کن برای من هم نمی صرفه!!!زحمت کشیدم پاشون...باشه دیگه چه کنم که دستم تنگه و چاره ای ندارم... هر چی دادی خدا برکت!به انصاف و کرمت دیگه...
از صبح گذشته...میوه فروشی حاجی خان!
فلانی: سلام حاجی خان! صبح بخیر.انار دارید؟
حاجی خان : انار؟!!!(یواش ،جوری که مثلا فقط فلانی بفهمه) راستش از پریروز تا حالا در به درگشتم تا برای خونه انار گیر بیارم.اینهمه گشتم تا چندکیلو انار تر و تازه و آبدار و درشت ونوبری پیدا کردم...نمی دونی به چه قیمت واویلایی هم خریدم! به قیمت خون آدمیزاد!!!
حالا هم چون خاطرت برام عزیزه، بیشتر از ...کیلو نمی تونم بهت بدم.
- دستت درد نکنه ... حالا چند؟
- اینقدر(دو برابر قیمتی که خریده بود)
- خیلی گرونه!
- به موت قسم دارم به قیمتی که خریدم ، می دم.اون هم به خاطر اینکه مشتری هستی و خیلی...
تو دانشگاه، بیرون کلاس
- خیلی آقایی!همش گفتم که بابا این "فلانی" یه اعجوبه ی دیگست.می دونستی چقدر برام عزیزی؟!راستش وقتی جلوی استاد و برو بچ سه نکردی که تحقیقتو من کش رفتم و به اسم خودم دادم، خرابت شدم...باور کن تلافی می کنم...تا آخر عمر کارت یادم نمی ره...جبران می کنم...اصلا بدخواه مدخواه داشته باشی یه اشاره کن...بقیه اش با من...
فلانی: قربونت .نه بابا!این حرفا چیه؟پس دوست به چه درد می خوره؟اصلا فراموشش کن...
- نه نمی شه!باید جبران کنم و از خجالتت در بیام...
چند لحظه بعد بین دوستان دیگه
- ولم کن بابا!"فلانی"هم مگه ادمه؟بابا اون اصلا قیافش ضایعست.اه...اه...اه...اونقدر از آدمای درسخوان و شیرین عسل باز،بدم میاد.تحفه!!!اصلا آقا من نخوام اسم این "فلانی"مردنی رو جلوی من نیارین باید چکار کنم؟بزار تو حال خودمون باشیم.آدم مگه قحطه که اسم اون میارین وسط...ولی چه حالی کردم که تحقیقشو به نام خودم کپ زدم ها...
(فلانی در همین لحظه از جلوی دوستان داره رد میشه.دست بلند می کنه به نشونه سلام!)
دوست!:به به سلام آقا فلانی گل!آقایی...بفرما...قربونت برم الهی دوست عزیز!!!
و حالا شب، در کانون گرم خانواده(یه سوزن به خودمون یه جوالدوزه به مردم!)
بلور:بابا ببین الان درست 4 ساعته نشستی پای تلویزیون و فوتبال می بینی.خدا رو شکر یکی پشت سر اون یکی!!!اونوقت اگه ما بخوایم فیلم ببینیم واویلا...
پدر خیلی محترم:هیییییییییییییییییس! بزار ببینم چی شد؟
(نیمه اول دومین بازی تمام شد)
تینا: بلور بزن کانال...
(پدر محترم نماز خواند و بعد چشم به تلویزیون انداخت):استغفراله.این آدما مگه دیدن دارن؟تلویزیون کارش شده همش این مزخرفا...برا مردم کار درست کردند...همین چیزهاست که آدم و از نماز و عبادت می ندازه...ببین تو رو خدا...آخه اینا چیه که می بینید؟...شب اول قبر همینا میان بالا سرتون...خوش به حال اونا که تلویزیون رو گذاشتن کنار...پاشید دیگه!جمعش می کنم می زارمش کنار تا داغش به دلتون بمونه ها...آخه این چی داره که از صبح تا شب می شینید پاش؟خوب گوش کنید تا یکی اش نکنه غلط بشه...سوال شب اول قبره...گوش کن...این دعا و قرآن خوندنشونه...برید رو به خدا کنید نه این خر دجال...
(پانزده دقیقه وسط دو نیمه فوتبال تمام شد):بده اون کنترل رو ببینم...(به تندی کنترل رو می گیره و می زنه کانال...) بیا همین رو می خواستین؟ببین دو دقیقه گذشته!
بلور:بابا سوال شب اول قبره؟!!!
پدر خیلی محترم:پاشو برو سراغ کارت...این چیزا گناه نداره...
تینا:حالا تلویزیون رو جمع کنید اگه راست میگین
- اینقدر حرف نزنید.دستگاه قضایی تو خونه درست کردم...اصلا می رم تلویزیون سیاه و سفید تو انباری رو میارم برای خودمو این رو جمع می کنم...فکر کردین من وابسته تلویزیونم!!! معلومه دیگه...پای تلویزیون نشستن همین بلبل زبونی ها رو داره دیگه...
وااااااااااااااااااااااااااااای!اینقدر از این نمونه ها زیاده که خودتون بهتر از من می دونید.نظر و قضاوت با خودتون دیگه!خدا عاقبتمون رو به خیر کنه مادر!