یادداشت های پراکنده
 
 
آرشيو مطالب

صفحه نخست

فروردین ٩٠

اردیبهشت ۸٩

آبان ۸۸

خرداد ۸۸

اسفند ۸٧

آذر ۸٧

شهریور ۸٧

امرداد ۸٧

خرداد ۸٧

خرداد ۸٦

اردیبهشت ۸٦

فروردین ۸٦

اسفند ۸٥

بهمن ۸٥

دی ۸٥

آذر ۸٥

آبان ۸٥

____________________
مطالب اخير

مادر...

امضایی برای تو

کامیون حمل زباله

امضایی برای تو

این حیوانات سیاسی...

امضایی برای تو

سرو ته یه کرباس

سرو ته یه کرباس

سرو ته یه کرباس

آسمون ریسمون

____________________
نويسندگان

بلور

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

باران آبان /حمیده

تحفه نطنز/مرتضی

قلم رنجه/بلور

نم نم/پدر

آرتاـياران /معصومه

دل پاک من/مرتضی

سياه مشق

زمستان نامه/زمهرير

تو را من چشم در راهم/عليرضا

فوران/م.پارسا

باغ خاکستر

سلام به سرنوشت

هيوا/محمدرضا

به خدا نزدیکم/من

ترانه

سروته یه کرباس

عصر ما

پرنیان

رویاهای رنگی

فرشته زمینی

پلکان

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


 
 
 
 

۱۳٩٠/۱/٢۱

مادر...

مـــــعــــنـــی مــــــــادر ! ...


WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳٩٠/۱/٢٠

امضایی برای تو

من از تمامی طعم های دنیا

تنها تمشک سرخ لبان تو را خواهانم

ای بانوی آبی

و من روزی آن ها را خواهم چید...

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٩/٢/٢٩

کامیون حمل زباله

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!


راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم:

چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!

 

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

قانون کامیون حمل زباله.



او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

 

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

 

زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸۸/۸/٥

امضایی برای تو

صبوری

صبوری می کنم تا کوه سنگی اشک غم ریزد
صبوری می کنم تا ناله ها از سنگ برخیزد
صبوری می کنم تا صبرم از صبرم زند
صبوری می کنم فریاد تا ظلم آشوبد از این بیداد
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
صبوری می کنم تا آخر ِ تقدیری ام تا مرگ
صبوری می کنم تا آخرین فریاد زرد برگ
صبوری می کنم تا جرعه پایانی بودن
صبوری می کنم تا مرز بی برگشت فرسودن
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
اگر تن پوشم از درد و اگر آوازم از آه است
اگر روز و شبم قاب شکستن های بیگاه است
اگر هر پاره ام پایان،اگر بی تار و بی پودم
اگر تصویری از هیچم به پای هیچ فرسودم
* * *
صبوری می کنم با تو
صبوری می کنم تا تو
* * *
نه از سنگم ، نه از کوهم، نه یعقوبم نه ایوبم
نه ابراهیم ِ در آتش، نه عیسایم نه مصلوبم
منم خاکی ترین انسان که مجروح دل خویشم
به جز صبری جنون آسا نمی دانم ...نیندیشم

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸۸/۳/۱٧

این حیوانات سیاسی...

 
«این مطالب برگرفته از وبلاگ hermes.blogfa.com می باشد.»

گرگ‌ و گوسفند

 یه روز یه گرگ تصمیم گرفت یه تعداد گوسفند رو بخوره، اما یکی

از اون‌ها زنده موند و تصمیم گرفت انتقام گوسفندهای خورده شده رو

 بگیره. در نتیجه بعد از گذروندن یک دوره آموزش نظامی و مسلح شدن

 به انواع تانک و موشک و سلاح‏های الکترونیک و لیزری تبدیل به یک

 گرگ شد. او در جریان یک جنگ کوتاه ‌مدت زیر پای تعداد زیادی فیل له شد.

 نتیجه‌گیری اخلاقی: آموزش همیشه مفید نیست.

 

مار و شکارچی

 یه روز یه مار شکارچی رو نیش زد. شکارچی عصبانی شد و با تفنگش به مار شلیک کرد. تعداد زیادی خرگوش زخمی شدند.

نتیجه‌گیری اخلاقی: آدم قبل از انتقام گرفتن از یک مار، باید مواظب خرگوش‌ها باشد.

 

 شفافیت و گرگ

یه روز یه گوسفند تصمیم گرفت برخورد شفاف بکنه. اومد و روبه‌روی گرگ نشست و گفت: «آقای گرگ! تو فکر نمی‏کنی که ما باید حرفامونو شفاف بزنیم؟» گرگ خندید و به گوسفند نزدیک شد. گرگ همیشه برای دوستانش تعریف می‏کرد و می‏گفت: «همیشه یادمه که اون گوسفند واقعاً موجود جالب و خوشمزه‏ای بود». نتیجه‌گیری اخلاقی: شمردن دندان‌های گرگ قبل از هر نوع مذاکره‌ای ضروری است.

 

تذکر قانونی

 یه روز شیر از مار خواست که قانون جنگل رو اکیدا رعایت کنه. مار هم در اولین فرصت به خرگوش نیش زد و اون رو کشت. شیر عصبانی شد. مار گفت: «ولی در عوض قول می‏دم در مراسم دفنش کلیه‌ی تشریفات قانونی رو رعایت کنم».

نتیجه‌گیری اخلاقی: رعایت تشریفات قانونی مهم است؛ به‌خصوص پس از مرگ.

 

لاک‏پشت و خرگوش

 یک روز یک لاک‏پشت میانه‌رو و لیبرال با یک خرگوش تندرو و رادیکال مسابقه دادند. خرگوش به‌سرعت به طرف هدف حرکت کرد، اما لاک‏پشت به کندی راه می‏رفت. وسط راه خرگوش به اتهام تندروی دستگیر و محاکمه و زندانی شد. لاک‏پشت هم پس از چند روز وقتی به مقصد رسید، دید عده‌ای از مردم و تماشاگران جمع شدند و بهش بد و بیراه می‏گن و اون رو به عنوان موجودی میانه‌رو و سازشکار عامل زندانی شدن خرگوش می‌دونن. هرچی گفت من در زندانی کردن خرگوش هیچ نقشی نداشتم، کسی باور نکرد.

نتیجه‏گیری اخلاقی:اصولاً مسابقه دادن در جایی که ممکن است آدم‌های تندرو را زندانی کنند کار درستی نیست.

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱

امضایی برای تو

خودکشی

نه شبی خواهد ماند
و نه ستاره ای در آن
و این گونه جهان را با بار تحمل ناپذیرش ترک خواهم کرد
اهرام و مدال ها با همه شکوهشان
سرزمین ها و چهره ها و همه گذشته
با خاطره هایشان محو می شوند
همه تاریخ را به غبار بدل می کنم
و حتی از غبار نیز جز غباری باقی نمی ماند
ایستاده ام به تماشای آخرین غروب
و به آواز آخرین پرنده گوش سپرده ام
می روم
و چیزی برای کسی بر جای نخواهم گذاشت


خورخه لوییس بورخس / ترجمه آزاد از متن لاتین

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/٩/٢۸

سرو ته یه کرباس

و اینگونه آغازشد:

 

((...آقاجان، دروغ بد است...تهمت نارواست...دورویی، نفاق و بغض می آورد؛پس از گناهان کبیره است.آقا!چرا آخرت را فدای دنیا می کنی؟...چرا فکر نمی کنی دنیای دیگری هم هست و حساب و کتابی؟...چرا پشت برادر مسلمان خود حرف ناروا می زنی؟"...(با صدای بلند شبیه به فریاد)آقا اینها همه حق الناس است...به واله حق الناس است!!!این را من نمی گویم، خدا می فرماید...پیامبر می فرماید و ائمه اطهار به گوش امثال ما خوانده اند...))

دقایقی بعد چند قدم آنطرفتر از محل خطابه!

-         ... تقبل اله حاج آقا!!!

-         - قبول حق ان شاء اله...

-         آقا!واقعا که مرحبا.نفستان حق است.در من که آنقدر اثر داشت که احساس می کنم از این رو به آن رو شدم.خدا به شما سلامتی و طول عمر عنایت فرماید!!!...(با مِن مِن)راستی حاج آقا! اون قضیه "فلانی"چی بود؟شما چیزی می دونید؟

-         وا اله حقیقتش چه عرض کنم؟!ما که خودمان بنده سرا پا تقصیریم.تو کار مردم هم دخلی نداریم.خودشان می دانند و زندگیشان.ولیکن ظن من این است که کما فی السابق"فلانی!!!"در استفاده از مال مردم اسرافی کرده و حقی را به ناحق کرده.از شواهد هم مبرهن است که با زبان چاپلوسی همه اتهامات را رفع و رجوع نموده...من که خودم شخصا به این آدم دیگر چشم اعتماد ندارم؛شما و دیگران را نمی دانم...اصلا آقاجان ما چه کار به زندگی مردم داریم؟!!!

 

دقایقی بعدتر...نزدیک خانه فلانی!

-         سلام علیکم و رحمه اله و برکاته، جناب آقای"فلانی".چه خبر؟!کم سعادت شدیم که شما را دیگر زیارت نمی کنیم!

(همان فلانی مورد بحث)- اختیار دارید حاج آقا.کم سعادتی از ماست.راستش از شما چه پنهون که چند وقته کارم گیره...دهن مردم هم که باز...نمی دونم از دست این حرفا و حدیثا چکار کنم.دیگه خسته شدم!!!(با بغض)حاج آقا، شما دلتون پاکه!دعا کنید تا مشکل زندگی من هم برطرف شه و حرف مردم هم...

-         توکل کن به خدا.آقای فلانی ، از بنده حقیر، گفتن که دهان مردم را نمی شود بست.حضرتعالی کار خودت را انجام بده.دعا می کنم که مشکلت حل شود ان شاء اله!این مردم هم بسپار به خدا تا جوابشان را بدهد...خدا همه ما را هدایت فرماید...امان از دست مردم دورو...!!!

 

 

صبح ،باغ مشهدی آقا

مشهدی آقا(صاحب باغ):سلام علیکم حاجی خان!...حاجی خان با تو هستم ها...حواست کجاست؟!!!

حاجی خان(میوه فروش محله): هان؟ چی؟ با من بودی؟...صداتو نشنیدم مشدی.اصلا حواسم نبود.سلام مشدی آقا!!!!صبح عالی متعالی...

- چه خبر آقا؟صبح زود بیدار شدی و به ما سر زدی؟

- به شما سر زدم؟ نه بابا، داشتم از اینجا رد میشدم!

- آقا ببین چه انارهایی؟الان وقت چیدنشونه ها.نمی خوای؟

- نه آقا، قربونت انار می خوام چکار؟کی انار الان هوس می کنه بخوره؟هنوز وقتش نیست!!!

- ارزون می فروشم ها.راستش نمی تونم ببرم بازار...وسیله شو ندارم...ماشینم خرابه...اگه بمونه تا ماشین درست شه از آب و رنگ می افتن.رفتم دنبال ماشین اما به این زودی ها پیدا نمی کنم...خوب چی می گی آقا؟...

- (دستی به چونه میکشه و مثلا داره فکر میکنه!): باشه.من طاقت ضرر بقیه رو ندارم...حالا چند؟

- ...(اینقدر)

- اوه...نه آقا! گرونه.آخه انارای ریز و خشک ارزش این همه ضرر کردن رو نداره...

- باور کن برای من هم نمی صرفه!!!زحمت کشیدم پاشون...باشه دیگه چه کنم که دستم تنگه و چاره ای ندارم...  هر چی دادی خدا برکت!به انصاف و کرمت دیگه...

 

از صبح گذشته...میوه فروشی حاجی خان!

فلانی: سلام حاجی خان! صبح بخیر.انار دارید؟

حاجی خان : انار؟!!!(یواش ،جوری که مثلا فقط فلانی بفهمه) راستش از پریروز تا حالا در به درگشتم تا برای خونه انار گیر بیارم.اینهمه گشتم تا چندکیلو انار تر و تازه و آبدار و درشت ونوبری پیدا کردم...نمی دونی به چه قیمت واویلایی هم خریدم! به قیمت خون آدمیزاد!!!

حالا هم چون خاطرت برام عزیزه، بیشتر از ...کیلو نمی تونم بهت بدم.

-         دستت درد نکنه ... حالا چند؟

-         اینقدر(دو برابر قیمتی که خریده بود)

-         خیلی گرونه!

-         به موت قسم دارم به قیمتی که خریدم ، می دم.اون هم به خاطر اینکه مشتری هستی و خیلی...

 

 

تو دانشگاه، بیرون کلاس

-         خیلی آقایی!همش گفتم که بابا این "فلانی" یه اعجوبه ی دیگست.می دونستی چقدر برام عزیزی؟!راستش وقتی جلوی استاد و برو بچ سه نکردی که تحقیقتو من کش رفتم و به اسم خودم دادم، خرابت شدم...باور کن تلافی می کنم...تا آخر عمر کارت یادم نمی ره...جبران می کنم...اصلا بدخواه مدخواه داشته باشی یه اشاره کن...بقیه اش با من...

فلانی: قربونت .نه بابا!این حرفا چیه؟پس دوست به چه درد می خوره؟اصلا فراموشش کن...

-         نه نمی شه!باید جبران کنم و از خجالتت در بیام...

 

چند لحظه بعد بین دوستان دیگه

-         ولم کن بابا!"فلانی"هم مگه ادمه؟بابا اون اصلا قیافش ضایعست.اه...اه...اه...اونقدر از آدمای درسخوان و شیرین عسل باز،بدم میاد.تحفه!!!اصلا آقا من نخوام اسم این "فلانی"مردنی رو جلوی من نیارین باید چکار کنم؟بزار تو حال خودمون باشیم.آدم مگه قحطه که اسم اون میارین وسط...ولی چه حالی کردم که تحقیقشو به نام خودم کپ زدم ها...

(فلانی در همین لحظه از جلوی دوستان داره رد میشه.دست بلند می کنه به نشونه سلام!)

دوست!:به به سلام آقا فلانی گل!آقایی...بفرما...قربونت برم الهی دوست عزیز!!!

 

و حالا شب، در کانون گرم خانواده(یه سوزن به خودمون یه جوالدوزه به مردم!)

بلور:بابا ببین الان درست 4 ساعته نشستی پای تلویزیون و فوتبال می بینی.خدا رو شکر یکی پشت سر اون یکی!!!اونوقت اگه ما بخوایم فیلم ببینیم واویلا...

پدر خیلی محترم:هیییییییییییییییییس! بزار ببینم چی شد؟

(نیمه اول دومین بازی تمام شد)

تینا: بلور بزن کانال...

(پدر محترم نماز خواند و بعد چشم به تلویزیون انداخت):استغفراله.این آدما مگه دیدن دارن؟تلویزیون کارش شده همش این مزخرفا...برا مردم کار درست کردند...همین چیزهاست که آدم و از نماز و عبادت می ندازه...ببین تو رو خدا...آخه اینا چیه که می بینید؟...شب اول قبر همینا میان بالا سرتون...خوش به حال اونا که تلویزیون رو گذاشتن کنار...پاشید دیگه!جمعش می کنم می زارمش کنار تا داغش به دلتون بمونه ها...آخه این چی داره که از صبح تا شب می شینید پاش؟خوب گوش کنید تا یکی اش نکنه غلط بشه...سوال شب اول قبره...گوش کن...این دعا و قرآن خوندنشونه...برید رو به خدا کنید نه این خر دجال...

(پانزده دقیقه وسط دو نیمه فوتبال تمام شد):بده اون کنترل رو ببینم...(به تندی کنترل رو می گیره و می زنه کانال...) بیا همین رو می خواستین؟ببین دو دقیقه گذشته!

بلور:بابا سوال شب اول قبره؟!!!

پدر خیلی محترم:پاشو برو سراغ کارت...این چیزا گناه نداره...

تینا:حالا تلویزیون رو جمع کنید اگه راست میگین

-         اینقدر حرف نزنید.دستگاه قضایی تو خونه درست کردم...اصلا می رم تلویزیون سیاه و سفید تو انباری رو میارم برای خودمو این رو جمع می کنم...فکر کردین من وابسته تلویزیونم!!! معلومه دیگه...پای تلویزیون نشستن همین بلبل زبونی ها رو داره دیگه...

 

 

وااااااااااااااااااااااااااااای!اینقدر از این نمونه ها زیاده که خودتون بهتر از من می دونید.نظر و قضاوت با خودتون دیگه!خدا عاقبتمون رو به خیر کنه مادر!

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/٩/٧

سرو ته یه کرباس

واله به خدا خیلی زوره که یه بچه یک متر و ده سانت و یک بند انگشت(!) با چشم های پفکی اش،میخ بشینه جلوت و یه سوال های غیر منتظره و دور از ظرفیت هوشی اش، بپرسه و تو هم در مقابلش چیزی جز یه واکنش عصبی به همراه دهان باز و چشمای بیرون زده،نداشته باشی.

و چون طبق معمول بلور و قضیه دیوار کوتاه، مطرح است؛ من باید جوابگوی این پفک خان باشم.(فامیل نیستند که ، نابغه اند همشون!)

پفک خان، پسرخاله محترم است که به جای اینکه توی چهارده سالگی از نظر هیکل بزنه به طول، مثل پفک هندی که توی روغن پف میکنه، یه دفعه زده به پهنا و عرض! حالا هم چون برای درست ثمردهی و آبروداری از وجهه درجازدنی اش در اول راهنمایی، نیاز به پرورنده ی بیزبان و مظلوم بود؛‌قرعه به نام من بیچاره زدند!

خلاصه یه روز نزدیک امتحانات میان سالش، هرچی دفتر و کتاب داشتریخت جلوی ما.شکرخدا ریاضی افتاد گردن تینا و عربی و زبان هم برای من.هرچی کتاباشو زیرو رو کردم - مثل ماهی که حافظه اش بیشتر از ٣ ثانیه دوام نداره - یه ذره هم از قواعد عربی و گرامر زبان یادم نیومد.کی حوصله داشت بعد از دوسال بایگانی ذهنش رو به هم بریزه تا این چیزها رو بکشه بیرون؟!

خیلی ماتم بود که با ادا و اطوار بگی که چیزی یادم نیست یا بهونه بیاری که کتابا عوض شده و ما اصلا این چیزها رو نداشتیم.یا اینکه بهش بفهمونی که من فقط گرامر رو در حد دانشگاه بلدم و نمی دونم به توی اول راهنمایی چی بگم!

تینا هم طبق معمول سیستم خودکار بلور ضایع کنی اش، به کار افتاد :"آره جان خودت...حیف این چهارسال دانشگاه که فقط پول حروم کردی و صندلی پر کردی...تو اگه در سطح دانشگاه بلد بودی، شبای امتحان نمی زدی تو کله ات تا مخت یه تکونی بخوره و جا برای چلاندن دوکلمه از جزوه هات باز شه!!!"

به هر حال قضیه تنها به تورق موقرانه کتابها و یاد ایام کردن تمام شد.خب چکار باید می کردم؟!

بعد از ظهر که اصلا ما توی عالم دیگری بودیم، میخ شد جلوی ما و در فواصل کوتاه، سوال های بی ربط به هم کرد که ماندم توش که اصلا اتحاد موضوعی این سوال ها چی می تونه باشه و چی شده که یه دفعه فوران کرده است و حالا چی برای ضایع نشدنم باید بگویم!

اما با اینهمه عذاب آوراینجایش بود که یه بچه ی یک مترو ده سانت و یک بند انگشت، نگاه عاقل اندر سفیهی به سر تا پاتون بندازه و بره تو فامیل تمام بار علمی و مدرک کارشناسی تونو تبخیر کنه.شما بگید اگه یکی این سوال ها رو ازتون غافلگیرانه تو یه لحظه می پرسید، اون هم بی مقدمه، چه جوابی می دادید؟

١- میشه زیر آب هم گریه کرد؟

ماهی ها تشنه شون میشه؟

٣- چرا عددهای روی ماشین حیاب از پایین به بالا هستند؟

۵- چرا پرنده ها موقع خواب از درخت نمی افتند؟

۶- چرا گرگا موقع خواب بایه چشم باز می خوابند؟

واقعا نابغه است نه؟

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/٦/۱٧

سرو ته یه کرباس

اندرماجراهای من و آبنبات جان!

 

اینم جناب مستطاب آبنبات خان

من به آبنبات:قربون چشمای روشنت که وقتی زل می زنی به آدم،لوچ میشه،برم؛دست به کتابام نزن.به درد تو که نمی خوره!

آبنبات:نووووووووووووووووووووووووچ!

من: قربون اون نوچ های قشنگ و دهن چفت کنت برم.کتابام به هم می ریزه.می دونی که وقت جمع کردن شاهکاراتو ندارم.

آبنبات:جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!

من: به به! چه صدای قشنگی!تار صوتی نیست که ... ببین دست از برگه های این کتابای مؤلف به رحمت خدا رفته ،بکش و برو با بن بن بن خودت بازی کن.نگاه کن عکسم دارن!

آبنبات: جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!

تینا: ببین چقدر صدای آژیرشو در میاری ها! نذاری آروم یه جا بشینه.هی سر به سرش بذار!

من: راست میگی؟چی شد که کتابای من اسباب بازی آبنبات خان باشه و پارچه و الگوی شما جیز جیز؟! اگه زرنگی ببرش پیش خودتو سرشو با پارچه های رنگ و وارنگت گرم کن!

تینا با چشم غره:جرات داری بفرستش تو بساط دوخت و دوز من!بگو عرضه نگه داشتن یه نیم وجبی آب دماغو رو نداری؟

آبنبات :جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!

مامان از تو حیاط:اینقدر تو سر و کله ی هم نزنید.ببینید چکار دارید می کنید ها؟

تینا و من به همدیگه:همش تقصیر تویه،تنبل از زیر کار در رو!

حالا مادر آبنبات جون(!!!):چه خبره اینجا؟خجالتم خوب چیزیه.منو بگو که بچه ی بی زبونمو میارم اینجا تا حوصلش سر نره.به جای اینکه مثل دوتا خواهر بزرگتر که تحصیلکرده هم هستید چهار تا کلوم حرف درست و حسابی یادش بدید،با صدای جیغاتون عصبیش می کنین این طفل مظلومو!!!

 و لحظاتی بعد،تینا و من دهانمون باز و چشمامون گشاد شده به آبنبات خانی ست که بغل مادرش بود و صورتش طرف ما ودر حالیکه نیشش باز شده تا بنا گوش و مادرم که داشت همچنان سرکوفتمان می زد و پارچه های تیکه شده تینا و کاغذ کتابهای پاره ی من رو جمع می کرد!

بخشی از مثنوی هفتاد من کاغذ ماجراهای آبنبات جان و من بود که جا دارد در اینجا تشکر کنم از حاضران ثابت این ماجرا،که صبر جزیل و جمیل براشون آرزو مندیم.

آبنبات جان عزیز که دو سال و دوماهشه(پسر همسایه ی مثلا صمیمی مونه که اتفاقا بچه ی خیلی تعارفی  هم هست درست مثل مادرش! حرف گوش کن که خیلی هم حساب می بره البته بیشتر از من!)

تینا و مادرم که همیشه مشفقانه اصلی من بودند و در صحنه هم حضور دارند!و اما تشکر ویژه دارم از همسایه هایی که صدای دعوا و مرافعه های ما رو با گوش و چشم و حلق و بینی که نگو.این چند روزه خیلی میسوزه و میخاره.شاید حساسیت باشه،به چی؟نمی دونم.خب راستی پشه ها روزها کجا میرن؟!شاید خسته ان و میخوابن!به هرحال ما که نفهمیدیم خوردن ماست قبل از خواب خوبه یا بد؟بد که باشه بدتر از ماستای دانشگاه نیست که دوغ هم نمیشه کرده شون!دوغ چرا سفید و آبکی یه؟!وبلاگ من هم آبکی یه.آخ جون چه آبدوغی بخوریم ما!!! شاید بخورم،یا بخوری،اصلا بخورد،چرا نخورند؟ خب پس چندتا؟!!! چرا...

شما:جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!

خب بابا!چرا داد میزنید،مگه من چی گفتم؟ کجا بودم؟آهان!از همه تشکر می کنم.همین!

 

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

۱۳۸٧/٦/۱٢

آسمون ریسمون

امروز صبح تو میدان مطهری(همون میدان ساعت قم)دو تا مامور انتظامی نشسته بودند.خیلی برام جالب اومد که قیافه ی هرکسی که لاغر و نحیف بود رو می کشیدند کنار و جیباشونو می گشتند،زبونشونو می دیدند و اگر سیگار داشتند،باز می کردند و می دیدند.چهارنفری رو که من دیدم،بنده خداها هیچ مشکلی نداشتند فقط ایرادشون این بود که سرو وضع با کلاس نداشتند و لاغر و ترکه ای بودند و از همه مهمتر به جای کیف مهندسی!کیسه ی غذای کارگری دستشون بود.حیف که دیرم شده بود و گرنه می رفتم ایندوتا برادر رو ارشاد درست و حسابی می کردم!!!

***

اگر مایلید یه ریسه چراغ نئون درابعاد وسیع،ببینید؛شب برید روی یه نقطه بلند بایستید و شهر رو ببینید!اتوماتیک هر دو ساعت به دوساعت،چراغ ها خاموش و روشن میشند.

تازه عجله نکنید،به زودی شاهد آب نماهای زمانبندی شده با برنامه ی جیره بندی،خواهید بود.

تو زمستون بنزین و نفت و گاز،تو تابستون هم برق و آب.کی نوبت تلفن بشه خدا داند!

دیگه باید مردم رو یه جوری به یاد شکرگذاری از نعمتهایی که دارند،انداخت دیگه!!!

 

آب یعنی ما،حتی یه لیوانش

***

وقت اداری تو دانشگاه ما از صدقه سری انرژی خان برق،شده ۵ ساعت که البته با همکاری برق خان که قطع میشه؛٣ساعت!

اصرار نکن بیشتر راه نداره.پس تکریم ارباب رجوع چی؟

پيام هاي ديگران ()